واسه بچه کلاغای دلم . . .

اولین هفته گرد

.

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال گذشت اختر و کار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

.

? بچه کلاغ | در دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٠ |   | پيام هاي ديگران ()

یه تصمیم جدی!

.

سلام به همه اونای که هنوز به یادم هستن

یه تصمیم جدی برای انجام دادن یه کار بزرگ دارم

اما قبل از اون باید نگاهی به پشت سرم بندازم

به دل هایی که شکستم، حرفایی که زدم، حرفایی که نشنیدم و...

از همه کسایی که فکر میکنن حقی به گردنم دارن یا حرفی برای گفتن خواهش میکنم تو این تصمیم کمکم کنن.

خواهش میکنم

هیچ وقت نمیشه با گذشتن از گذشته به اینده ای بی ارتباط با قبل رسید!

حتی اگه حرفی برای گفتن داری بزن تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم.

اگه حقی به گردنم داری نذار برای روزی که هیچی برای جبران ندارم.

و اگه دلت از دست و زبونم به درد اومده شاید امروز و اینجا بتونم مرحمی روی زخمش بذارم.

منتظر شنیدن حرف ها و دونستن برای جبران بدی هام هستم.

برقرار باشید . . . یا علی.

.

? بچه کلاغ | در شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٩ |   | پيام هاي ديگران ()

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

سلام

بازم یه سلام با چندین ماه تاخیر

راستش شرمنده یه عده از دوستان شدم!

اول از همه از داداش مهرداد که ۴ ماه پیش قول معرفی کتاب داده بودم و بد قولی شد عذر خواهی میکنم.

قصد بدقولی نداشتم. یکم گرفتاری و سنگینی درسام بود، یکم مریضی مامان و بیمارستان، یکم گرفتاریای خونه، یکم امتحانام، یکم قطع شدن بی موقع و طولانی مدت اینترنت و تلفن و یکمی هم تنبلی و گیجی خودم.

...

 

کتاب «هنوز آدم پیدا می شود» با این مقدمه شروع میشه:

 

و ما یکون من نجوی ثلاثه، الا هو رابعه (سوره مجادله. آیه 7)

همه جهان «حرا» است. گوشه به گوشه جبرئیل نشسته است. دم به دم نوای «اقرا» می خوانند و هیچ «محمدی» نیست.

و همه روزگار صلیب و هیچکس «عیسی»

و همه زمین خاک مقدس «طوی»، همه بشر راه گم کرده و همه جا تاریک و گوشه به گوشه آتش و «انی انا ربک» و هیچکس «موسی».

و همه شهر بت پرست و همه دهر بتکده و همه تاریخ رویای اسماعیل و هیچکس «ابراهیم»

و همه در خانه عزیز مصر و در دیوار «زلیخا» و هیچکس «یوسف»

و همه عمر رود نیل و همه چیز موسای در آب رها و هیچکس «آسیه»

و همه جهان اسیر سیل، همه بشر غرق و هیچکس «نوح»

و همه خاک این سرزمین «عرفات» و هیچ کس «آدم»

هیچکس «آدم»!!!

 

و به این شکل ادامه پیدا می کنه:

 

حال عجیبی دارم. وقتی خوره ای به جان آدمیزاد می افتد، می گرید و اگر خوره چنگالش را سخت تر فرو کرد، می گوید و اگر دستش از همه جا کوتا شد، می نویسد و اگر دردش با نوشتن هم تسکین نیافت لابد باید بمیرد.

نوشتن آخرین تیر ترکش آدمیزاد است. مردهای واقعی می نویسند، همانطور که زن های واقعی می گریند و من هرگاه مجالی برای گریستن باشد، های های خواهم نوشت.

*

این کتاب، بعد از داستان «الف، لام، میم» که داستان عاشقانه ای بود، دومین نوشته منتشر شده از دوست خوبم آقای «دکتر سید مصطفی سید حسینی» هست که انتشارات سبزان اون رو به چاپ رسونده. متن خیلی دلنشین و ملموسی داره که ادم رو به اوج لذت از خوندن فرو میبره و گاهی تلنگری میزنه به شیشه ی ارزش ها و باورهایی که گاهی ترک خورده و گاهی خرد شده و از بین رفته اند.

یکی از نقاط اوج کتاب:

و من هزار بار تا کنون نشسته ام روبروی خود و بودنم را وزن کرده ام و از قلت آن گریسته ام. بودن یا نبودن مساله این نیست. باور کن. مساله چگونه بودن است. چند بودن است. چگونه بودن که در ازدحام چقدر بودن گم شده است و باید پیدایش کرد. دلم به این خوش است که تو هم تنهایی. هیچکس نیست که به او بگویی که چه بودن سبکی دارم و تو چه می دانی سبک «بودن» یعنی چه؟

یعنی خدا را در خلوت سر بریدن. تو بهتر می دانی که خدا چقدر از بنده ای که در جماعت در رکابش است و در خلوت بی اعتنایش، متنفر است. در خلوتی که خدا نیست به خدا، خدا هست. نشسته است و دارد می بیند. نمی خواهم برایت قصه های عارفانه ببافم. خدایی که در خلوت گم می شود در انبوه جمعیت پوشالی است. کاری از پیش نمی برد. همیشه می ترسم خدایم پوشالی باشد!

از خدا گفتن برای کسی که سخت گرفتار بی خدایی است دشوار است. ولی هست. بودن خدا حکایتی است که همه مردم دنیا اگرچه برای یکبار، خواهند شنید و خواهند فهمید. خدای بی کسی ها و سختی ها. مصیبت ها و تنگناها. همان خدایی که به سراغ همه ی عالم خواهد رفت.

مسلمان و کافر چه فرقی می کند؟ این خدا را هر دو می فهمند. چه موسی، چه فرعون. ولی آنچه میان با خدایی و بی خدایی حایل می شود نه بودن، که کجا بودن خداست. دیوار بلندی که به طول همه تاریخ میان توحید و شرک گردن افراشته است، حاصل بود و نبود خدا نیست، نتیجه لحظه ای است که در آن خدا رنگ بودن می گیرد، پررنگ تر می شود. خدا در ذهن موسی و فرعون هر دو جاری است. هر دو می خوانند. هر دو می پرستندش اما موسی در کنار رود، فرعون در میان رود.

 *

(کتاب «هنوز آدم پیدا می شود» نوشته «سید مصطفی سید حسینی» رو میتونید از خیابان آمادگاه، روبروی هتل عباسی، طبقه دوم مجتمع عباسی، کتاب فروشی کمند تهیه کنید.

 

دوستانی که دسترسی و یا امکان خرید رو ندارن میتونن به خودم بگن تا براشون تهیه و پست کنم.)

و یه کتاب دیگه که این روزا خوندم و واقعا از خوندنش لذت برم «هشت کتاب جبران خلیل جبران» بود. ٨ داستان کوتاه عاشقانه که با متن های فلسفی و عارفانه جبران متفاوت بود.

...

راستش این روزا حال و هوایی دارم که نمیدونم چطوری بگم فقط دلم میخواد وقتی دوباره بنویسم که تکلیفم با خیلی چیزا مشخص شده باشه.

این روزا، حرفها رو توی سکوت نگه داشتم. زندگیم پر شده از صدای فریادهای سکوت!

اول از همه باید دعواهام با اونی که اون بالا نشسته و نخ عروسک ها رو حرکت میده تموم بشه و با هم به نتیجه برسیم تا بعد از پس ابرهای دلتنگی، دوباره به زندگی سلامی عاشقانه کنم.

تو همه لحظه های شفاف و نورانی این ماه مهربون، به دعای خیرتون احتیاج دارم.

دلتون همیشه گرم خدا باد . . . یا علی.

.

? بچه کلاغ | در جمعه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٩ |   | پيام هاي ديگران ()

جرس فریاد میدارد که بربندید محمل‌ها...

.

وقتی خدا می‌خواست

ما را به هم متصل کند

سوزن منگنه‌اش تمام شد

و ما پشیمان شدیم

از این‌که

آخرین عاشق دنیائیم

 

 

سلام

جمله تکراری سال نو مبارک و امیدوارم سال خوبی داشته باشید و به قول بابا نماز و روزه‌هاتون قبول!

خوبید؟ خوشید؟

دچار نوعی تسلسل سرگیجه آور شدم. حالم از خودم هم به هم می‌خوره. دارم از گیجی و سردرگمی بالا میارم. شاید همه این دنیا همین باشه. یه دایره بزرگ که هرسال داریم دور می‌زنیم و عید می‌گیریم و لباس نو می‌خریم و شیرینی به هم تعارف می‌کنیم و لبخند می‌زنیم از رسیدن به نقطه‌ی سال قبل و بدون اینکه حتی ذره‌ای تغییر کنیم و بهتر بشیم خوش حال می‌شیم از این همه تکرار!

البته گاهی تغییر می‌کنیم که اونم اکثر وقت‌ها بدتر می‌شیم. مار می‌خوریم و افعی می‌شیم. لطف می‌بینیم و احساس زرنگی می‌کنیم.

کی میدونه که ته دنیا همین اغاز دنیا هست یا نیست؟!

 

ته همه اخرها شروع همونه که بود. زندگی عین یه حلقه hello hob میمونه که دور کمرمون قرش میدیم و حس خوشایند تازگی رو می‌جویم، عین آدامسی که هیچ وقت مزه نداره و تموم نمی‌شه. اونقدر مزه نداره که حتی روزه رو باطل نمی‌کنه!

 

همین که هر روز از نو شروع کنی به تکرار همه چیز برای رسیدن به یه جواب قانع کننده و اخر شب خسته و وامونده از اینهمه دویدن، با یه عالمه سوال بی جواب سرتو رو بالش ولو کنی و اونقدر اشک بریزی تا خوابت ببره، میشه اخر زندگی!

 

وقتی اول همه چیز با خدا شروع می‌شه و اخر همه چیز با خدا تموم می‌شه، چرا سعی نمی‌کنیم این وسط رو هم با خدا باشیم؟

 

خدا خدا خدا

خدا تو می‌بینی؟

خدا تو می‌دونی؟

 

خدا چقدر سخته که تو هستی و نیستی. چقدر سخته که من با فریاد میگم و تو بی‌صدا میگی و من کر شدم از این‌همه صدای بی‌صدایی و جیغ‌های مکرر و بوق‌های دهشتناک سرمو به سقف آسمون کوبونده. به جرم نداشتن و به جرم تهی بودن و به جرم کم بودن.

 

من چقدرم که اینقدر کمم که حتی عظمتی به وسعت عشق هم منو راه نداده، تف می‌کنه وسط اسفالت بزرگراه‌های غول شهر پایتخت و با چرخ‌های خاردار ماشین اخرین مدل تودوزی چرمش روی ته مونده هستیم ویراژ میده و دستی می‌کشه!

 

آآآآآآآآآآخ

صدای خرد شدن استخون‌های هستیم تو همه وجودم می‌پیچه اما توی های و هوی دوپ دیس چنجرش خفه می‌شه و هیشکی نمی‌شنوه که استخون ترقوه و مهره‌های 4 و 5 ستون فقراتم یکی شد!

 

من که دنیا بودم و هستی و نیستی و همه دارایی و وجود! پس چرا حالا نیست شدم تو دنیای این همه بی‌وجودی و نداری و بی‌بضاعتی آدمایی که سقف خونه‌هاشون و زمین کوچه‌هاشون و اتاق ریاست‌شون و محله‌های دوستاشون و رستوران شام عروسی‌شون از طلاست و میراث فرهنگیه!؟

 

تمام تنم داره جیز جیز می‌کنه... سوختن تماشاییه وقتی نخواستی بسوزونی!!!

 

میخوام یه داستان تکراری رو براتون بگم اگه حوصله خوندنشو داشته باشید. شاید این داستان زندگی همه ما باشه. یا لااقل گوشه‌ای از یه داستان زندگی مون!

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد

و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب‌هایش دوختند.

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت "لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی‌کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم، کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت "ماری در راه لانه‌ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی"

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت "و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی!"

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

 

 

دلتان همیشه گرم خدا باد . . . یا علی.

.

 

? بچه کلاغ | در دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩ |   | پيام هاي ديگران ()

پاداش صبر!!!

بعد از سه ماه تاخیر...

از عید غدیر شروع میکنم که صبح زودش آقاجون رفت پیش خدا و دلم لرزید و ...

عاشورا و تاسوعا که نزول حس اهورایی بود و ...

و ٢١ دی که تولدم بود و نخواستم ...

و ١۵ بهمن که حمیدرضا رفت پیش خدا و دوباره دلم بدجوری لرزید و ...

و میلاد نبی که خوشحال بودم و ...

دیشب و ...

امشب و ...

نمیدونم چرا بعد از رفتن آقاجون یه مهر سنگین سکوت رو لبهام چسبیده.  هیچ کدوم از حرفامو نمیتونم بزنم الا حرفایی که به بود و نبود کسی مربوط نیست.

حرف هایی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود نخواهم گفت

و حرفهایی هست برای نگفتن

که هرگز سر به ابتذال گفتنشان

فرود نخواهم آورد

حرف هایی

ژرف

پاک

و اهورایی

همین هایند سرمایه های دل آدمی

.

خوشحالم که مهر سکوتم رو نشکستم

و تو ...

امشب دیدم یه تار موی دیگه از سرم سفید شده. میگن وقتی یه تار مو سفید میشه نشونه یه بار نامیدی شیطون از آدمه! خداکنه اینطور باشه

یارب کلید صبح را تو در چاه انداز...

برقرار باشید ... یا علی.

? بچه کلاغ | در یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۸ |   | پيام هاي ديگران ()

آب و آتش

.

آب و آتش نسبتی دارند جاویدان

مثل شب با روز

اما از شگفتی ها

ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما

آتشی با شعله های آبی زیبا

 

آه...

 

سوز دم تا زنده ام یادش که ما بودیم

آتشی سوزان و سوزاننده زنده

چشمه بس پاکی روشن

هم فروغ و فر دیرین را فروزنده

هم چراغ شب زدای معبر فردا

 

آب و آتش نسبتی دارند دیرینه

آتشی که آب می پاشند بر آن

می کند فریاد

ما مقدس آتشی بودیم، بر ما آب پاشیدند

 

خاست فریادی و درد آلود فریادی

من همان فریادم آن فریاد غم بنیاد

 

هرچه بود و هرچه هست و هرچه خواهد بود

من نخواهم برد این از یاد

- کاتشی بودیم بر ما آب پاشیدند-

گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت

گر بود بود و نبودم

همچنان که رفته است و می رود

بر باد...

شاید بزرگترین آفت آدمی فراموشی‌ست و باور نداشتن سفر به اصل خلقت!

گاهی بعضی از جمله‌ها قدیمی و تکراری میشن اما همیشه گرم و واقعی‌ان. همیشه وقتی مامان بزرگم بهم میگفت: «عاقبت بخیر بشی» خنده‌ام می‌گرفت اما هیچی بهتر از این نیست که عاقبت آدم ختم به خیر بشه.

عاقبت به خیر باشید . . . یا علی.

.

? بچه کلاغ | در پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۸ |   | پيام هاي ديگران ()

ماییم و نوای بی نوایی...

.

سلام

خیلیییییییییییی عصبانیییییییییییی ام

هفته پیش سر کلاس گردشگری برای ساعت عملی قرار شد امروز (پنجشنبه) اردوی ابیانه بریم. اقایون که به فضل الهی هشتاد درصدشون یا از اداره مربوطه مرخصی دریافت نکردن یا از عیال مربوطه! ما هم که خوشحاااااااااال کلی ذوق کردیم که میخوایم بریم اردو

دیشب داشتم برای نهار امروز اشپزی میکردم که یهو ماهدخت زنگ زد و گفت استاد گفته چون با امور دانشجویی هماهنگ نشده اردو کنسله

کلی تو حالمون خورد اما به این امید که هفته دیگه بریم زدیم به طبل بی خیالی.

به هر کدوم از بچه که میتونستم خبر دادم تا به بقیه بگن

امروز که با استاد خوش اخلاق و مهربون گردشگری (خانم اریسیان) کلاس داشتیم شاهد حال خرابش بودیم فهمیدیم که در واقع حراست اجازه برگزاری اردوی مختلط نداده!

کاشف به عمل اومد که از خرداد ماه امسال مصوبه وزارت علوم همه اردوهای مختلط، حتی درسی رو غیرقانونی تلقی کرده!

ای خداااااااااااااااااا آخه ادم به کی بگه!

هیچی نگه بهتره، نه!

فقط عصبانی ام از اینکه همه درسای ما رو عملی حساب می کنن و شهریه کلان دریافت میکنن بعد اجازه اردو و بازدید نمیدن.

چه باید کرد؟

هیچی دمار از روزگار خودمون دربیاریم و بابت کلاس عملی یه تحقیق اون هم به روش کتابخانه ای! تحویل استاد بدیم. به قول سعیده دیگه تحقیق زده شدیم.

از همه بدتر این که اوقات فراغت با 2 واحد عملی خودمون باید بریم بازدید و بررسی بعدشم بیاییم سر کلاس ارائه راه کار بدیم تا استاد محترم که از روسای سازمان فرهنگی تفریحی هستندشون به ذهن مبارکشون مشکلات و معضلات الهام بشه (البته از طریق گفتمان اذهان) و ارتقاء درجه بگیرن بعدشم بیان و از سفرهای خارجی شون برامون تعریف کنن اونم هر سه هفته یک بار.

به جان عزیزت اگه این استاد مزخرف از اول ترم 2 صفحه ناقابل درس داده باشه. همش ما بهش ایده دادیم و ایشون توی شورای عالی فرهنگ ارائه کردن. بددون اینکه حداقل بگه چطور تحقیق کنیم و یا اصلا اوقات فراغتی که میخواد یاد بده یعنی چه!

آخه آدم دردشو به کی بگهههههههههههههههههههههههههههه

 

حالا از همه این حرفا بگذریم شما خوبید ایشالا؟

.

? بچه کلاغ | در پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۸ |   | پيام هاي ديگران ()

روز من!

.

لیلی قصه‌اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار

و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: کاش این‌گونه نبود.

خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه‌ات را تغییر نخواهد داد.

لیلی! قصه‌ات را عوض کن.

لیلی اما می‌ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

 

خدا گفت: لیلی عشق می‌ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می‌خواهد.

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی‌ست. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام  نور را در سفره‌های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از تاقچه‌های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه‌ات را دوباره بنویس.

 

لیلی، به قصه‌اش برگشت.

این بار اما نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی‌های ساده گمنام.

 

عیدتون مبارک...

.

? بچه کلاغ | در سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸ |   | پيام هاي ديگران ()

 

.

من

تمام گریه هایم را

خنده هایم را

از دنیا پس خواهم گرفت

...

.

? بچه کلاغ | در پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۸ |   | پيام هاي ديگران ()

ما سه تا

.

خدا به من نزدیکه همون قدر که تو از من دوری

گفتم: خدا هست؟

گفت: خدا توی جوونه انجیره

او: نگاه کرد

گفتم: خدا بزرگه؟

گفت: خدا بزرگتر از توصیف انبیاست

او: لبخند زد

گفتم: خدا کجاست؟

گفت: خدا تو چشم پروانه‌ست وقتی از روزنه پیله اولین نگاهش رو به جهان می‌ندازه

او: خندید

گفتم: هستی رو خدا آفریده؟

گفت: بام ذهن ادمی حیات خانه خداست

او: دست بر گیسویم کشید

گفتم: سینه‌ام می‌سوزه

گفت: ادمی صندلی سالن مرگ خودشه. چشماشو می بخشه تا بفهمه دریا ابی‌ست

او: ترسید

گفتم: سینه‌ام گر گرفته. مغزم داره اتیش می‌گیره

چشماشو تنگ کرد و از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و

گفت: کجا بودی؟ می خونه یا معبد؟ رنج ما قوی تر از مشروبه. می خونه افسونه. تو دلت تاریکه

او: دستش را بالا برد

گفتم: دارم می‌سوزم. گر گرفتم. خدا که منو آفریده حالا داره منو می‌بینه؟

گفت: چشمات رنگ شیطونه. به خدا، ایمان داری؟

او: دستش را پایین اورد و

.........................زد

گفتم: سوختم

گفت:...

او: می‌دید؟

 

های های، تو کجایی نازی، عشق بی عاشق من؟

...

نازی مرد............................

 

همه‌چیز از یاد ادم میره مگه یادش که همیشه یادشه

 

جشن مرگم برپاست!

اینم از همراه

من به دنبال دوای خودمم

ورنه اینو از برم که هرکی دنبال دوای خودشه

شلغم و لبوی هیچ وقت از کجا گیر بیارم؟

 

اون همه دویدن و سراب

این همه درخشش و ثواب

تا کجا من اومدم

چطوری برگردم

چه کبوده پاهام

من کجا خوابم برد؟

 

تو سرم هزارتا سوال دارم که دلم می‌خواد یه شب خدا رو خواب ببینم تا همه سوال‌هامو ازش بپرسم تا یکم آروم بگیرم.

دوستی هست که منو یاری بده؟ می‌خوام بدونم خدا منو می‌بینه؟ رنجمو می‌بینه؟ دردمو می‌بینه؟ شب‌های پر از ترس و عذابم رو می‌بینه؟ ناله‌هام رو می‌شنوه؟ اگه آره پس چرا ساکته؟ من مستحق این‌همه عذاب هستم؟

.

? بچه کلاغ | در پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۸ |   | پيام هاي ديگران ()